خرید بک لینک
کجایی خدا کجایی که اینجا انقد مزخرف و غیرقابل تحمل شده که هر لحظه هرلحظه هرلحظه اتفاق ناخوشایند و دردناک میشنویم و میبینیمچه میکنی که یکم سر ور سامون نمیدی به اینجا مشغول کدوم دنیای دیگه ایچرا انقد صبوری؟؟؟ چطووور انقد صبوری؟؟ میفهمی اصلن؟؟ میبینی؟ که چیییی میگذره تو این خراب شده؟ اگه میبینی و هیچکا

برچسب: نویسنده: کیارش بهرامی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 7:27

از ساعت ۲ و رب اومدم که بخابم و هنوز خابم نبرده. لعنت ب فکر و خیال الکی ... فکر و خیال درباره هیچی. هر سی ثانیه ازین دست به اون دست. الانه که گریه کنم

چقد خستم چقد خابم میاد...

این رختخاب و اتاق . نور سالن که از زیر در میاد و صدای قاشق چنگالا بوی تخم مرغ

کاش میشد بگم بخاطر ایناس که خابم نمیبره ...

برچسب: نویسنده: کیارش بهرامی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 7:27

when u love someon
u do anything
u do all the crazy things
that u cant explain

.

.


ترسیدم
از خیلی چیزا
...از تکرار خیلی چیزا

و تو
با ایمانی از تابش استوا گرم
مرا در سرآغاز باغ نشاندی

نشاندی تا شط غزل
نشاندی تا رویش دوباره

و من به پایان دگر نیندیشم
... که همین دوست داشتن زیباست

برچسب: نویسنده: کیارش بهرامی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 5:17

میخام بدون فکر به آینده عاشق باشمعاشق همه چیز و همه کسعاشق همه چیز و یک نفرعاشق خوبی هاخاستن هازیبایی هاهدف ها ...میشه، نه؟ مگه چقدر زنده م که بخام برا هر چیزی دلیل و برهان و منطق جور کنم!؟توی این دنیای مسخره و هردمبیل که هیچیش سر جاش نیستمگه چقدر ارزش داره!؟واقعن چقدر...!؟اگه جسمم رو نمیتونم رها

برچسب: نویسنده: کیارش بهرامی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 5:17

تو این چندوقت چهار بار مطلب نوشتمیا پاک شده یا رفته تو ثبت موقت !نمیدونم چرا :| حس و حال عجیبی ندارم این روزاعجیب نه ، ولی متفاوت چرا !دلم قرص شده یه جوراییبه خودم ، آینده م ، احساسماحساس خوبیهخیلی خوبفقطهنوز نیازمند تنهایی امشبهایی که تنها باشم زیر یه سقف و دورم یه چهاردیواری ، که خودم باشم و خود

برچسب: نویسنده: کیارش بهرامی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 5:17

همیشه بعد از سفر باید حالم گرفته بشه

همیشه باید حالمو بگیرن

همیشه خودمم حال خودمو میگیرم

هی تحمل میکنم هی میگذرونم هی میخندم تا آخرش ...

دلم جور ناجوریه

لعنت به تنهایی که نمیدونم کی میاد سراغم

دلم آغوش بی دغدغه میخاد ...

تا این بغض لعنتی رو خالی کنم ...

سرم شونه هاتو میخاد ...

کجایی لعنتی ...

یک و سی و پنج دقیقه/ریپیت هاموک

برچسب: نویسنده: کیارش بهرامی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 5:17

"بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق، تر است "

کاش معلوم میکردی که منظورت از این تر شدن ِ نگاه ، خوبه یا بد! ازون خیس شدن های خوب ، ازونا که دلت غنـــــج میزنه .. یا اونایی که وصالی نداره !
آخه یه جا دیگه گفتی که
"نه ! وصل ممکن نیست! همیشه فاصله ای هست"
کاش میگفتی که این تر شدن ِنگاه ، از وصال باید باشه تا بهترین باشه ، یا فراق ...!؟

من به هیچ وصالی فکر نمیکنم
فکر میکنم ، ولی ایمان ندارم ...

برچسب: نویسنده: کیارش بهرامی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 5:17

نه
هیچ چیز نباید منو از اینی که هستم ، انقدر جدا کنه که خودمو گم کنم ...
هیچ چیز
حتا دوست داشتن .. و دوست داشته شدن ...

3.50 : هم عصبی ام هم دلم گرفته هم ناراحتم هم حق میدم هم حق میخام هم دلم تنگه هم میخام تنها باشم هم خستم هم خابم میاد هم دوست ندارم بخابم ...

برچسب: نویسنده: کیارش بهرامی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 5:17

وقتی سه چهار ساعت رو برایان آدامز گیر کنم ، ینی خوب نیستمینی یه جاییم درد میکنهیه جاییم درست کار نمیکنهینی گند زدمینی نمیخاستم ، ولی شدمیخاستم .. ولی نشد ..الاق !چطور نفهمیدی؟! چطور فهمیدی و جلوشو نگرفتی؟! چطور وقتی دیدی نمیتونی بنویسی ، نمیتونی بخونی ، نمیتونی ببینی، نمیتونی بخندی، چطور وقتی دیدی

برچسب: نویسنده: کیارش بهرامی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 5:17

لعنت بهت سهراب
فقط توئی که میفهمی چی میخام
فقط توئی که نصفه شب میتونی به دادم برسی ...

دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است ..
و هیچ چیز
مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند
و فکر میکنم
که این ترنّم موزون حزن
تا به ابد
شنیده خاهد شد ...

کاش هیشکی نبود تو خونه
- میخندم و از خنده میترسم ... از اتفاق ظاهرن ساده .. از اتفاقی که نیفتاده ...

برچسب: نویسنده: کیارش بهرامی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 5:17

با همه ی وجود میپذیرم که اشتباه از من بود ، من شروعش نکردم ولی میتونستم قبل از شروع شدنش تمومش کنم . میتونستم برای چندمین بار خودمو به خودم ثابت کنم . میتونستم به اندازه ی سن و عقلم رفتار کنم...
نشد
حالا
کاری که فکر کردم درسته رو انجام دادم ...

كه تواند مرا دوست بدارد
واندر آن بهره ی خود نجويد؟

صبح: خوبم . فقط از خودم شاکی ام. ولی خوبه، به شناخت جدیدی از خودم دست پیدا کردم.

برچسب: نویسنده: کیارش بهرامی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 5:17

سال 78 بود. تابستون 78 . یادمه که مریم چقدر اصرار داشت ، و جلو آمو وایساد تا ما ازینجا، با همه ی فقر فرهنگی و اقتصادیش، از آمو و اون زمینای لعنتی بِکَنیم و بریم. مریم 3 سال بود که سر کار میرفت. سمیه دبیرستانو گذرونده بود. ممد از سربازی برگشته بود و علی هم درسش نصفه نیمه مونده بود و ول میچرخید و ما

برچسب: نویسنده: کیارش بهرامی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 5:17

صفحه بندی